نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵۴۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

آتش لعل از رخت در عرق شرم مرد

سیب زنخدان تو دست ز خورشید برد

نقش شب وروز ما با مه وخور بدنشست

یک ره ازین کعبتین خنده نزد نقش برد

گرچه سرم رفته است صرفه همان با من است

تیغ کشید آفتاب قطره شبنم سترد

قدرشناسان وقت جان به صبوحی دهند

بر سر پیمانه ای صبح نفس را سپرد

از ستم روزگار صائب آسوده باش

هر کس نیشی که داشت در جگر ما فشرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره می‌کند و به تاثیرات عاطفی و احساسی که او بر شاعر می‌گذارد، می‌پردازد. او به مضامین تحول و گذر زمان اشاره می‌کند و به تعریف عشق و زیبایی می‌پردازد. در نهایت، با پذیرش سختی‌ها و ظلم روزگار، توصیه می‌کند که باید در برابر دشواری‌ها مقاوم باشیم و نارضایتی‌های دیگران را فراموش کنیم.