نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۹۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا به هرگذری هست بیقراردگر

مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر

ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا

که جز غم تو مرا نیست غمگسار دگر

بگیر خرده جان مرا و خرده مگیر

که در بساط ندارم جز این نثار دگر

به کوچه باغ بهشتم زکوی او مبرید

که وا نمی شودم دل ز رهگذار دگر

ز آستان تو چون نا امید برگردم؟

که هست هر سرمویم امیدواردگر

بغیر عشق که از کاربرده دست ودلم

نمی رود دل و دستم به هیچ کاردگر

مراازان گل بی خار، خارخاری بود

زیاده شدزخط سبز خار خاردگر

ز طوق فاخته درخاک دامها دارد

ز شوق صید توهر سروجویبار دگر

غبار خط نشدامسال هم عیان ز رخش

افتاد مشق جنونم به نوبهار دگر

گرفته ام زجهان گوشه ای که دل می خواست

چه دام پهن کنم از پی شکاردگر

مرا بس است سویدای خال اوصائب

که مهرکوچک شه راست اعتبار دگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دلبستگی شخص به محبوبش می‌پردازد. شاعر به وضوح بیان می‌کند که در این شهر هیچ یاری جز محبوب خود ندارد و غم او را تنها غم قابل توجه می‌داند. او از محبوبش می‌خواهد تا جانش را بگیرد، اما در عین حال به او توصیه می‌کند که به احساساتش آسیب نرساند. شاعر تأکید می‌کند که در مسیر زندگی‌اش، تنها امیدش به محبوب است و هیچ کار دیگری نمی‌تواند او را خوشحال کند. همچنین، او به زیبایی و درد ناشی از عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق برایش تنها موضوع مهم زندگی است. در پایان، شاعر به وفاداری و ارزش عشق خود به محبوبش اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که هیچ چیز دیگری به اندازه عشق او برایش اهمیت ندارد.