نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۷۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

من و مصری که شکرخیز بود خاک آنجا

کوزه شهد شود حنظل افلاک آنجا

در خرابات چه حاجت به مناجات من است

دست برداشته دایم به دعا تاک آنجا

در محبت لب خشک و مژه تر باب است

هیزم تر نفروشند ز مسواک آنجا

باد در دست برون می روم از صحرایی

که بود برق، شکار خس و خاشاک آنجا

در بهشتی غم او در جگرم خار شکست

که نیابند به درمان دل غمناک آنجا

نفسم تنگ شد از باغ خوشا کنج قفس

که در فیض گشوده است ز هر چاک آنجا

سفری با نفس سوخته دارم در پیش

که حساب نفس صبح شود پاک آنجا

صائب از کوی خرابات به جایی نرود

دختری خواسته از سلسله تاک آنجا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات و تجارب خود می‌پردازد. او می‌گوید که در جایی که عشق و شوق وجود دارد، نیازی به دعا و مناجات نیست. در خرابات عشق، محبت با لب‌های خشک و مژه‌های تر تعریف می‌شود و فضا نشان‌دهنده رنج و دردهای عاطفی است. شاعر از دشواری زندگی و دردی که بهشت نیز نمی‌تواند التیام‌بخش باشد، سخن می‌گوید. او در نهایت از سفر به سوی حقیقتی با نفس سوخته و دل غمگین خبر می‌دهد و خورشید را نماد پاکی و روشنایی می‌داند. در پایان، اشاره‌ای به جدایی و خواسته‌هایی دارد که از دنیای عشق و زیبایی ناشی می‌شود.