نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۸۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شمع بر خاک شهیدان گر نباشد گو مباش

لاله در کوه بدخشان گر نباشد گو مباش

سبزه تیغ تو می‌باید که باشد تازه‌روی

باغ ما را شبنم جان گر نباشد گو مباش

فرش ما افتادگی، اسباب ما آزادگی

خانه ما را نگهبان گر نباشد گو مباش

اشتها چون سوخت، دارد لذت مرغ کباب

خوان ما را مرغ بریان گر نباشد گو مباش

شوربختی وقت حاجت می‌کند کار نمک

سفره ما را نمکدان گر نباشد گو مباش

ما که چون دل گوشه‌ای داریم از گلزار قدس

دامن صحرای امکان گر نباشد گو مباش

بی‌سرانجامی غبار لشکر جمعیت است

روزگار ما به سامان گر نباشد گو مباش

مرکب آزادگان تخت روان بی‌خودی است

توسن گردون به فرمان گر نباشد گو مباش

زینت ظاهر چه کار آید دل افسرده را؟

نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش

این قدر دل‌بستگی صائب به زلف یار چیست؟

نسخه خواب پریشان گر نباشد گو مباش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان اهمیت و ارزش وابستگی‌ها و نعمت‌ها در زندگی می‌پردازد. او می‌گوید اگر شمعی بر خاک شهیدان نباشد، لاله‌ای در کوه‌ها وجود نداشته باشد، سبزه‌ای تازه نشود و باغی بی‌طراوت باقی بماند، ارزش زندگی بی‌معناست. همچنین، او از اهمیت نگهبانی، خوراک خوشمزه و نمک سفره‌ها سخن می‌گوید و بیان می‌کند که اگر این چیزها وجود نداشته باشد، زندگی چه مفهومی خواهد داشت. شاعر به بی‌سرانجامی و بی‌سامانی روزگار اشاره می‌کند و از ناتوانی در آزادگی و لذت روحی صحبت می‌کند. همچنین، او به اسارت دل در زنجیر ظاهر اشاره می‌کند و در نهایت از دل بستگی و وابستگی‌اش به محبوب سخن می‌بَرَد. این شعر به نوعی به تامل در ارزش‌ها و زیبایی‌های زندگی و ضرورت‌های آن می‌پردازد.