نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۲۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هرکه گردید ز عبرت به تماشا قانع

به کف پوچ شد از گوهر دریا قانع

زود عاجز شود از دیدن یوسف، چشمی

که به دیدار نگردد چو زلیخا قانع

نتوان کرد به دیوار هوس را خرسند

طفل از باغ نگردد به تماشا قانع

خاک در کاسه چشمی که ز کوته نظری

به نظر بازی آهوست زلیلی قانع

هر زمان روی سخن در دگری نتوان کرد

طوطی ماست به یک آینه سیما قانع

با کلام شکرین شکوه مکن ازتلخی

کز شکر شد به سخن طوطی گویاقانع

هر سحر سرزند ازمشرق دیگر خورشید

چون به یک سینه شود داغ تو تنها قانع؟

هرکه با وسعت مشرب طرف زهد گرفت

به کف خاک شداز دامن صحرا قانع

جای رحم است برآن فاخته کوته بین

که به یک سرو شد از عالم بالاقانع

بی نیاز ازدر ابنای زمان شد صائب

شد فقیری که به دریوزه دلها قانع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به نقد افرادی می‌پردازد که به زندگانی سطحی و محدود خود قانع شده‌اند و از عمق زیبایی‌ها و تجربیات زندگی غافلند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که کسی که به دیدار حقایق و زیبایی‌های عمیق نپردازد، همانند زنی است که فقط از دور به زیبایی یوسف نگاه می‌کند و هرگز به عمق عشق و معرفت نمی‌رسد. او به نیاز انسان به تجربه و بینش عمیق اشاره می‌کند و می‌گوید که راضی بودن به کم، ما را از رشد و شکوفایی بازمی‌دارد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که خوشبختی و کمال در شناخت و تجربیات عمیق است، نه در القا کردن قناعت از طریق امور سطحی و ناچیز.