نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۰۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

زبس که کرد نهان چرخ نقد جان درخاک

هزار چشمه حیوان بود روان درخاک

ریاض جود همان روز بی طراوت شد

که کرد ریشه قارون فلک نهان درخاک

مرا چگونه تواند ز خاک برگیرد؟

چنین که تا به کمر مانده آسمان درخاک

جماعتی که نخوردند آب زنده دلی

چو تخم سوخته ماندند جاودان درخاک

شده است گرد ز افتادگی به باد سوار

نشسته است ز گردنکشی نشان درخاک

ترا که دست تصرف به زیر سنگ بود

چه سود ازین که بود گنج بیکران درخاک

کمان چرخ شود وقتی از کشاکش سیر

که همچو تیر نشینند راستان درخاک

تمیز نیک و بد از سفلگان مجو زنهار

یکی است مرتبه کاه و زعفران درخاک

به مرگ دست ندارم ز تیر یار،که هست

هزار صبح امیدم ز استخوان درخاک

مرا به خاک نشانده است آتشین شستی

که ماه نو کند از شرم اوکمان درخاک

ز تخم اشک درآن آستان نیم نومید

امید هاست مرا همچو باغبان درخاک

درآن ریاض که تیغ زبان کشد صائب

کنند تیغ زبان بلبلان نهان در خاک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی حال و آینده انسان و اهمیت زندگی در معنای عمیق‌تر آن می‌پردازد. شاعر از گرفتار شدن انسان در مادیت و خاک سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که هرچه انسان تلاش کند، در نهایت به خاک برمی‌گردد. او تأکید می‌کند که حتی بزرگ‌ترین ثروت‌ها و قدرت‌ها نیز در نهایت به چیزی جز خاک تبدیل نمی‌شوند. شاعر همچنین به تناقضات زندگی اشاره دارد؛ اینکه انسان‌ها در جستجوی زندگی و نشاط هستند، اما بسیاری از آن‌ها مانند تخم سوخته در ناکامی باقی می‌مانند. در این میان، امید به ایده‌های نو و حرکت به سوی معنای بالاتر از زندگی، هنوز وجود دارد. شعر در نهایت دعوای وجودی انسان را نشان می‌دهد که چگونه می‌تواند با چالش‌های خود مقابله کند و به دنبال نور و امید در دل تاریکی‌ها باشد.