نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما دل خود را ز غفلت در گناه افکنده ایم

یوسف خود را ز بی چشمی به چاه افکنده ایم

همچو مخمل تار و پود خواب غفلت گشته است

سوزن الماس اگر در خوابگاه افکنده ایم

هر دو عالم چیست تا ما قیمت یوسف کنیم

می توان بخشید اگر سنگی به چاه افکنده ایم

در سخن استادگی از ما سبکساران مخواه

چون قلم ما حرف گفتن را به راه افکنده ایم

نیست ممکن لیلی از مجنون ما وحشت کند

ما غزالان را به دنبال نگاه افکنده ایم

نیست غیر از شستشوی دیده ما را مطلبی

بی تو بر خورشید تابان گر نگاه افکنده ایم

در میان ما و آتش می شود صائب حجاب

پرده شرمی که بر روی گناه افکنده ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر غفلت و افسردگی انسان است که در آغوش گناه به سر می‌برد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که ما در خواب غفلت بسر می‌بریم و زیورهای ارزشمندی چون "یوسف" را به راحتی به چاه می‌اندازیم. او به نوعی از بی‌توجهی و بی‌خدایی انسان‌ها انتقاد می‌کند و می‌گوید که ارزش حقیقی دنیا را نمی‌دانیم. همچنین، شاعر از حسرت و درد ناشی از این غفلت سخن می‌گوید و به پیوند بین عشق و جنون اشاره می‌کند، در حالی که به عدم شناخت و درک عمیق از جهان در نبود معشوق، اشاره دارد. در نهایت، شاعر به احساس شرم و حجاب‌هایی که بر روی گناهان ما وجود دارد، اذعان می‌کند.