نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۰۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا چند به روزن نرسد نور چراغم؟

رنگین نشود پنبه ز خونابه داغم

هر چند که چون ذره ندارم به جگر آب

از چشمه خورشید خورد آب، دماغم

وقت است که بر تن بدرم اطلس افلاک

از جامه فانوس به تنگ است چراغم

در کنج قفس چند دل خویش توان خورد؟

شبنم زده گردید لب گل ز سراغم

غماز نباشد لب زخم جگر من

بیرون نرود بوی گل از رخنه باغم

میخواره ام و تشنه یاران موافق

هر جا گل ابری است بود پنبه داغم

این آن غزل خواجه نظیری است که می گفت

فصلی نگذشته است ز سر سبزی باغم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و درونی خود می‌پردازد. او می‌گوید که تا زمانی که به روزن روشنی نرسد، چراغ زندگی‌اش روشن نمی‌شود و رنگین نمی‌شود. با اینکه به شدت دلتنگ است و دلش بی‌تاب است، همچنان در تلاش است تا از مشکلات عبور کند. او لباس آسمان را به تن می‌کند و به دنبال رهایی از قفس خود است. شاعر از زخم‌های قلبی‌اش صحبت می‌کند و می‌گوید که بوی گل‌های باغش غیرقابل پنهان است. در نهایت، او خود را تشنه‌ی یارانش می‌داند و احساس می‌کند که باوجود دردهایی که دارد، هنوز امید به بیداری و شکوفایی دارد.