نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز گریه سرکشی افزود آن پریوش را

که شعله ور کند اشک کباب، آتش را

ز چهره عرق آلود یار در عجبم

که کرده است چسان جمع، آب و آتش را؟

عنان نخل خزان دیده در کف بادست

چگونه جمع کنم این دل مشوش را؟

مهل به پرورش تن روان شود مشغول

مکن به جام سفالین شراب بی غش را

به بوالهوس مکن از روی التفات نگاه

به خاک ره مفکن تیر روی ترکش را

ضرور تا نشود، لب به گفتگو مگشا

عنان کشیده نگه دار اسب سرکش را

مرا نهال امید آن زمان شود سرسبز

که نخل موم کند ریشه در دل آتش را

به سیم و زر نشود حرص و آز کم صائب

که نیست از خس و خاشاک سیری آتش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی شدت احساسات و عواطف انسانی است. شاعر به تصویرگری از گریه‌های یک معشوقه می‌پردازد که می‌تواند آتش را شعله‌ور کند. او به حیرت از چهره‌ی معشوق و ترکیب آب و آتش اشاره می‌کند و از خود می‌پرسد چگونه می‌تواند دل آشفته‌اش را آرام کند. شاعر به مه و زیبایی و شراب اشاره می‌کند و از پرهیز از عشق‌های بی‌فایده و نگاه‌های بی‌توجه می‌گوید. او همچنین به لزوم مراقبت از دل و امید خود در مواجهه با مشکلات و چالش‌ها اشاره دارد و در نهایت تأکید می‌کند که مال و ثروت نمی‌تواند احساس درونی او را تسکین دهد. در کل، شعر تلاشی است برای بیان پیچیدگی‌های عشق و احساسات انسانی.