نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا

به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا

اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت

به بوی سوختگی می توان شناخت مرا

چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟

چو می توان به نگاهی کباب ساخت مرا

اگر چه نقش حریفان شش و ز من یک بود

رهین طالع خویشم که کم نباخت مرا

کباب داغ جنونم، که این ستاره شوخ

ز آفتاب قیامت خجل نساخت مرا

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من

که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

شکست هر که مرا، در شکست خود کوشید

ز خویش گرد برآورد هر که تاخت مرا

چو ماه مصر عزیز جهان نمی گشتم

اگر تپانچه اخوان نمی نواخت مرا

کنم چگونه ادا شکر بی وجودی را؟

که از شکنجه هستی خلاص ساخت مرا

مرا چو رشته به مکتوب می توان پیچید

ز بس که دوری آن سنگدل گداخت مرا

نه یار و دوست شناسم نه خویش را صائب

که آشنایی او کرد ناشناخت مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس عمیق رنج و ناکامی شاعر است که به خاطر محبت و جدایی از معشوق دچار درد و آتش درون شده است. شاعر حس می‌کند که مانند تار چنگی نواخته نمی‌شود و در حیرت از دلایل این درد و رنج است. او به بوی سوختگی محبت اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر به آتش هجران دچار شده باشد، یک نگاه می‌تواند او را دوباره زنده کند. شاعر نشان می‌دهد که در تنهایی و ستم‌کده زندگی، مانند شمعی در تاریکی انتظار نسیم سحر را می‌کشد و از درد وجود خود ناله می‌کند. او احساس می‌کند که شکست‌های زندگی‌اش نتیجه طالع خود اوست و در نهایت، به حالت بی‌هویتی و گم‌شده‌گی دچار شده است و از آشنایی‌ها نیز بیگانه شده است.