غزل شمارهٔ ۷۸ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بر جگر تا خوردهام نیشِ خمارِ نوش را
میکنم با درد سودا بادهٔ سرجوش را
مُهر بر لب زن که در خون غوطه (ور هرگز نساخت)
زخمِ دندانِ پشیمانی لبِ خاموش را
چون صدف هر کس به غورِ بحرِ خاموشی رسید
کاسهٔ دریوزهٔ سیماب سازد گوش را
بازیِ همواریِ ظاهر مخور از دشمنان
نانِ سوزندار پیشافکن سگِ خاموش را
ای ردا از دوشِ من بردار دستِ التفات
کردهام وقفِ سبوی میپرستان دوش را
کِلکِ شکربار صائب بر سرِ شور آمده است
تنگ شکر ساز یکسر پردههای گوش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تجربههای تلخ و شیرین خود میپردازد. او از درد و رنجی که در اثر نیش خمار نوش به وجود آمده سخن میگوید و به یادآوری زخمهای پشیمانی اشاره میکند. در این میان، به طبیعت انسانی و رفتارهای مخفیانه دشمنان نیز اشاره شده است. شاعر از دشمنان نمیخواهد که او را فریب دهند و در عوض، به دوستی و دوستیپنداری مهر میورزد. او همچنین به زیباییهای میپرستان اشاره میکند و به سادگی و شیرینی زندگی در این دنیای پر از درد میپردازد. در نهایت، با اشاره به شکری که بر سر شور آمده، بر اهمیت لذتهای ساده و زیباییهای زندگی تأکید میکند.