غزل شمارهٔ ۸۸۶ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پا منه زنهار بی اندیشه در جای غریب
توسن سرکش خطر دارد ز صحرای غریب
بی بصیرت از سفر کردن نگردد دیده ور
کوری اعمی مثنی گردد از جای غریب
مردم بالغ نظر چشم از جهان پوشیده اند
می برد اطفال را از جا تماشای غریب
دل که باغ دلگشای روح بود از سادگی
وحشت آبادی شد از نقش تمنای غریب
از غبار خط فزون شد شوخی آن چشم مست
وحشت آهو شود افزون ز صحرای غریب
از غبار آیینه دل را کند روشنگری
هر که گرد غربت افشاند ز سیمای غریب
عاشقان را بر حریر عافیت آرام نیست
خاکساران راست خار پیرهن جای غریب
رشته عمرش نبیند کوتهی از پیچ و تاب
هر که چون سوزن برآرد خاری از پای غریب
ملک تن را نیست در مهمانسرای روزگار
لشکر بیگانه ای غیر از خورش های غریب
می شود زیر و زبر از لشکر بیگانه ملک
دست کوته دار صائب از خورش های غریب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تبعات سفر و تجربههای ناشناخته میپردازد. او هشدار میدهد که بدون تفکر و بصیرت به جمعآوری تجارب از مکانهای غریب نروید، چرا که ممکن است به بیراهه بروید و دچار وحشت و سردرگمی شوید. در جهان پر از خطرات و مشکلات، افراد با خرد و بالغ باید از دنیای غریب دوری کنند تا از آسیبها در امان بمانند. عشق و احساسات عمیق در دل انسان، به سادگی قادر به ایجاد آرامش نیستند و در برابر بیگانگانی که در زندگی روزمره وجود دارند، انسانها احساس بیپناهی میکنند. این شعر به نوعی به ناپایداری و عدم امنیت در زندگی تأکید دارد، در حالی که زیبایی و آرامش را در پرتو شناخت و آگاهی جستجو میکند.