نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۳۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باده تلخی که از بویش دل منصور ریخت

عشق آتشدست در مغز من پرشور ریخت

از لب خاموش من مهر خموشی برنداشت

باده تلخی که نقش از کاسه منصور ریخت

مشت خاک ما چه باشد پیش شوخی های حسن؟

این همان برق است کز یک نوشخندش طور ریخت

گفتگوی عشق با اهل خرد حیف است حیف

این جواهر سرمه را نتوان به چشم کور ریخت

هر سخن گوشی و هر می ساغری دارد جدا

شربت سیمرغ نتوان در گلوی مور ریخت

از دل خم جلوه گر شد در لباس آفتاب

هر فروزان اختری کز طارم انگور ریخت

من که سنگ خاره عاجز بود در دستم چو موم

دیدن آن سنگدل از پنجه من زور ریخت

خرمنی در دامن صحرای محشر سبز کرد

هر که مشت دانه ای در رهگذار مور ریخت

غنچه هشیارست و بلبل مست، گویا از حجاب

جام خود را در گریبان غنچه مستور ریخت

برنیارد هیچ کس صائب سر از نیرنگ حسن

خون نزدیکان ز شوق یک نگاه دور ریخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف تجربیات عمیق و احساسی در عشق و زیبایی می‌پردازد. شاعر به باده تلخی اشاره می‌کند که روح او را تحت تأثیر قرار می‌دهد و عشق را همچون آتشی در درونش برافروخته می‌سازد. او به تضاد بین سخنان عاشقانه و درک عقلانی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق و زیبایی فراتر از فهم و عقل هستند. همچنین نمادهایی مانند گل و بلبل، و سنگ و موم برای نشان دادن ضعف و قدرت، و تأثیرات عشق به کار می‌روند. در نهایت، شاعر به اثرات عمیق عشق و زیبایی بر روی انسان‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند از جذابیت و نیرنگ عشق فرار کند.