نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست

زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست

می زند در لامکان پر، دل درون سینه ام

این سپند شوخ در مجمر، برون مجمرست

بر دل آزادگان برگ سفر باشد گران

بادبان بر کشتی دریایی ما لنگرست

پرده خارست اگر دارد گلی این بوستان

نوش این محنت سرا آهن ربای نشترست

همت از اندیشه سایل نمی آید برون

گردن مینا بلند از انتظار ساغرست

حسن از آزردن عشاق می بالد به خود

تیغ از زخم نمایان در کنار مادرست

از بیاض گردن او فرد بیرون کرده ای است

صبح عالمتاب کز نورش جهانی انورست

می شود بی خواست لبریز از شراب لاله رنگ

هر که دست اختیارش چون سبو زیر سرست

صائب از افسردگی های خزان آسوده است

عندلیبی را که باغ دلگشا زیر پرست

تلخ شد از هوشیاری بر تو صائب زیر چرخ

ورنه نقل باده خواران چشم شور اخترست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی‌های زندگی و تضادهایی که در آن وجود دارد اشاره دارد. روز و شب به عنوان دو بخش وجود انسان، آفتاب و نور آگاهی را نمادین معرفی کرده و از تردستی و روشنگری صحبت می‌کند. شاعر از دل آزاده و سفر و دستاوردهای آن می‌گوید و اشاره به محنت و زخم‌های عشق نیز دارد. او به احساس و زیبایی‌های بی‌پایان زندگی و عشق، به‌ویژه در زمان‌هایی که انسان آزادی را در اختیار ندارد، پرداخته است. همچنین به ارزش و نیکویی‌های هستی و چالش‌هایی که در آن وجود دارد، اشاره می‌کند و در نهایت، احساس تلخی و ناامیدی را در لابلای این زیبایی‌ها و شادی‌ها متجلی می‌سازد.