شمارهٔ ۲۱۵ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چون من بلندنظر گاه گاه می افتد
نظر به همتم از سر کلاه می افتد
چه رمزهای نهانی نمی کنند به هم
به هم چو شاه و گدا را نگاه می افتد
خوشم به گریه ولی قطره ها چو آبله ای
قدم نمانده به پای نگاه می افتد
خوشم به سرو روانی که با دو دست به گردن
شراب خورده و خواه و نخواه می افتد
مدار آینه را رو به روی شاهسواری
عنان هوش ز دست نگاه می افتد
ز دستگیری یاران که خوشدل است که یوسف
چو شد خلاص ز گرگان به چاه می افتد
چو جوز خام سعیدا نشان بی مغزی است
هر آن سری که به قید کلاه می افتد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی احساسات و عواطف انسانی میپردازد و از تأثیراتی که نگاه و توجه بر زندگی دارد، صحبت میکند. او اشاره میکند که گاهی اوقات نگاه دیگران باعث میشود انسان از خود غافل شود و به سمت غرور و خودبینی برود. در عین حال، شاعر از زیباییهای زندگی و حس شادی حتی در لحظات غم و اندوه سخن میگوید. او همچنین به ناپایداری وضعیتها اشاره میکند و به داستان یوسف و چالشهای او از دستگیر شدن تا رهایی میپردازد. به طور کلی، تأکید بر زیباییها و پیچیدگیهای روابط انسانی و احساسات در این شعر مشهود است.