نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه [دلبری] است که هرگاه ناز می آرد

تمام ناشده نازش [نیاز] می آرد

بغیر نخوت حج، حاجی بیابانگرد

دگر چه تحفه ز راه حجاز می آرد

در این سراچهٔ بازیچه، می ندانم کیست

که هر زمان ز خودم برده باز می آرد

چو در عرق گل رخسار شعله ریز شود

چو شمع، جان مرا در گداز می آرد

چه عشوه غمزه چه ناز و کرشمه از هر سو

جداجدا به دلم ترکتاز می آرد

نگاه چشم تو ما را به گفتگو آورد

که باده بر سر افشای راز می آرد

خیال قامت او چون رسد به یاد، مرا

پی کشیدن آه دراز می آرد

چه همت است سعیدا به عشق، بالا دست

که جغد می برد و شاهباز می آرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش می‌پردازد و می‌گوید که هر بار که او ناز و عشوه می‌آورد، نیاز و درخواست عشق او بیشتر می‌شود. او به تصویری از حاجی بیابانگرد اشاره می‌کند که جز ناز و خودبزرگ‌بینی هیچ تحفه‌ای برای آوردن ندارد. شاعر در بازیچه‌هایی که در این دنیا وجود دارد به دشواری‌هایی که می‌کشد اشاره می‌کند و می‌گوید که معشوقش با زیبایی‌اش احساساتش را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. عرق و زیبایی معشوق، جان او را در آتش می‌سوزاند و نگاه چشم او نیز به عطر و راز عشق او دلالت می‌کند. در نهایت شاعر به سختی‌های عشق و فاصله‌های آن اشاره می‌کند و بر همت بالا در عشق تأکید می‌کند، چون عشق به او ارزش و معنا می‌دهد.