نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۱ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شد

با اسیران سر آن کوی، احسانت چه شد

نی ترحم با فقیران نی کرم با بندگان

ای سرت گردم دل و جانم به قربانت چه شد

سوختی از گرمی خوی ای سراپا آفتاب

عالمی را آن سحاب لطف بارانت چه شد

از دل پرخون و چشم اشکبارم غافلی

با صراحی عهد و با پیمانه پیمانت چه شد

با لب خشک و دل پرخون مراد خویش را

گر نمی یابی سعیدا چشم گریانت چه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دل‌نوازی و اندوه شاعر می‌پردازد. شاعر از یک نگاه آشنا که به او آرامش می‌بخشید، سخن می‌گوید و از این می‌پرسد که آن نگاه چه شده است. او به یاد افرادی که در فقر و اسیری به سر می‌برند اشاره می‌کند و از رحمت و کرم حال حاضر غافل است. شاعر به یاد روزهای گرم و پر مهر می‌افتد و از غیبت لطف و حمایت خداوند نگران است. در پایان، او با دل‌تنگی از وضعیت خود سخن می‌گوید و می‌خواهد بداند که چرا دیگر نمی‌تواند مراد خود را بیابد و اشک‌هایش بی‌نتیجه مانده است.