نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۰ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بر کف آیینه نه دستی دگر بردار ایاغ

خوش نباشد بی می و محبوب رفتن سیر باغ

در محبت هر که گردد گرم سوزد جان ما

خویش را پروانه زد بر شمع ما را کرد داغ

وقت مردن ما به بوی زلف او جان داده ایم

زان سبب آشفته می گردد ز خاک ما دماغ

آدمی با این فراست قابلیت را سزاست

مردهٔ خود را به خاک انداخت از تعلیم زاغ

خواستم تا پخته سازم ای سعیدا کار را

سوختم از خامی خود من در این سودا دماغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، سخن از عشق و محبتی است که بی‌می و محبوب نمی‌تواند ادامه یابد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق، جان انسان را می‌سوزاند و در هنگام مرگ، بوی زلف محبوب موجب آشفته‌گی می‌شود. همچنین، شاعر به ناکامی خود در کسب آگاهی و پختگی اشاره کرده و از خامی خود در این مسیر ابراز ندامت می‌کند. در نهایت، او یادآور می‌شود که انسان باید با فراست و درایت زندگی کند و نباید مثل زاغ، خود را به خاک بیندازد.