نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۹ سعیدا

سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه پنبه از پی راحت گذاشتم بر داغ

فتیله ای است که آتش گذاشتم به چراغ

نشین به سایهٔ مژگان و [سرفرازی] کن

ز چشم خویش در آیینه تازه دار دماغ

ز عندلیب شنیدیم بی وفایی گل

نه آن قدر که کشد دل دگر به گوشهٔ باغ

نظر به سایهٔ مژگان فتاد و دانستم

که سایه بان رخ خویش [کرده ای] پر زاغ

ز قد و روی تو بوده است سرو و گل را آب

ز چشم مست تو نرگس گرفته است ایاغ

نشان خلق و مروت تو از که می پرسی

زمانه ای که بر خود نمی دهند سراغ

کسی که وسعت میدان خلق را گردید

میان خلق سعیدا دگر ندید فراغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است و احساسات عمیق شاعر را نسبت به محبوبش به تصویر می‌کشد. شاعر از داغی که بر دلش است سخن می‌گوید و به زیبایی چشمان محبوب اشاره می‌کند. او با اشاره به پر زاغ بودن سایه چشم محبوب، نشان می‌دهد که این زیبایی به اندازه‌ای تاثیرگذار است که همه چیز را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. همچنین، شاعر به وفای گل و دلتنگی دل نیز اشاره می‌کند و در پایان به عدم توجه زمانه به انسان‌های با فضیلت اشاره کرده و از خلوت خود در میان مردم سخن می‌گوید. در کل، شعر نوعی حسرت و عاشقانه‌ای عمیق را منتقل می‌کند.