شمارهٔ ۴۴۰ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عافیت را جامه گر بردوش ما افتاده تنگ
اهل دل را از لباس پاره نبود عار و ننگ
خرقهٔ پر پنبهٔ ما عالمی را داغ کرد
می گذارد پنبه هر شب ماه بر دوش پلنگ
[کشتی] را چون قضا خواهد شکستن حاضر است
تیشه بر دندان ماهی اره بر پشت نهنگ
در طلب سستی و می گویی که مطلوبم کجاست
ورنه پیدا می توان کردن خدای خود ز سنگ
نیست الفت با غریبان، دور را هرگز که خود
بر سرش گل می زند بر شیشهٔ افتاده سنگ
اهل دل دایم سعیدا در جهاد اکبرند
صلحشان با دشمن است و کارشان با خویش جنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مساله عافیت و دغدغههای روحی و معنوی انسانها میپردازد. او میگوید که لباس عافیت در دنیای مادی تنگ و ناچیز است و آدمهای اهل دل از لباس پاره و مشکلات زندگی شرم نمیکنند. شاعر به تضاد میان ظواهر و باطن اشاره میکند و میگوید که واقعیات دنیا ممکن است دردناک باشد اما انسانهای دارای ایمان و دل زنده در جهاد با نفس خود هستند. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که صلح واقعی نه با دشمن، بلکه با خود است و انسانها باید به جنگ درون خود بپردازند.