شمارهٔ ۴۹۱ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
حال من این است غیر حال ندانم
عاشقم و رسم قیل و قال ندانم
ملک محبت کسی احاطه نکرده
مرتبه یادگیری عشق را کمال ندانم
در دل من سبز شد درخت محبت
تا چه ثمر بخشد این نهال ندانم
این همه رو زرد می کنند به دنیا
وه چه بلا شد به رنگ آل ندانم
محمل ایام بس شتاب روان است
تا به کجا می کشد مآل ندانم
زندگیم حلقه ای است بسته به زلفت
جز رخ و قد تو ماه و سال ندانم
چون ز خدا می رسد «الست» به گوشم
غیر «بلی» من دگر مقال ندانم
می شکند آنچه راست می کند از گل
بهر چه می سازد این کلال ندانم
پای خرد جانب تو کند [و] زبون است
خود بنمایی دگر جمال ندانم
در سر من شور طرفه ای است سعیدا
کیست نهان گشته در خیال ندانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از حال درونی خود صحبت میکند و ابراز میکند که عشق را میشناسد، اما نمیتواند از جزئیات و قواعد آن آگاه باشد. او به درخت محبت در دلش اشاره میکند که نمیداند چه ثمری خواهد داد. او به دنیایی که به رنگ غم و زردی درآمده، افسوس میخورد و از عدم دانستن مآل زندگی خود ابراز نگرانی میکند. زندگی او صرفاً به زیبایی و وجود معشوق وابسته است و او هیچ چیز دیگری نمیداند. در نهایت، شاعر به شور درونی و جست و جوی خود در شناخت معشوق اشاره میکند و از رازهایی که در فکرش نهان است، میگوید.