شمارهٔ ۵۲۲ سعیدا
سعیدا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ندیده صاحب معنی به روزگار سخن
غریب جز من افتاده در دیار سخن
زبان ز حرف بد و نیک آن چنان بستی
که گشته است عقیق تو مهردار سخن
چو چشم من به جمال تو گوش پارهٔ چرخ
کشد ز لعل تو تا حشر، اعتبار سخن
ز خط پشت لبت شد سواد حرف عیان
که گشته نقطهٔ خال لبت مدار سخن
نه من ز شکوه سکوتم که مردم چشمت
گرفته است ز دست من اختیار سخن
نکرده ایم به کس دست طمع خویش دراز
که داده است خدا نقد بی شمار سخن
ز خاکساری خود با تو عرضه می کردم
مباد جای کند در دلت غبار سخن
توان شناخت خود با تو عرضه می کردم
مباد جای کند در دلت غبار سخن
توان شناخت سعیدا قماش هر کس را
ز لطف معنی نازک به اعتبار سخن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان تجربیات شاعر در ارتباطش با عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از حس و حال خود در دنیای شعر و سخن میگوید و به زیبایی معشوق اشاره میکند. او به نحوهای بیان کرده که هیچکس به اندازه او در دنیای سخن و معنی غریب نیست. همچنین به این نکته اشاره میکند که او با سکوت و خاکساری خود، سعی دارد ارتباطی عمیق و معنیدار با معشوق برقرار کند و از زیبایی او و قدرت کلامش سخن میگوید. بهطور کلی، شعر بر روی قدرت عشق و تاثیر آن بر هنر و ادبیات تمرکز دارد و خواستار آن است که در دل معشوق، جایی برای کلمات و معانی پاک و زیبا وجود داشته باشد.