نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵ صفای اصفهانی

صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به تیره شب نظر آفتاب می‌بینم

رخ تو می‌نگرم یا که خواب می‌بینم

به غیر نقش خط از روی آبدار تو من

خط دو کون چو نقش بر آب می‌بینم

خراب عشق توام ورنه در عمارت خویش

بنای کون و مکان را خراب می‌بینم

نظر نداشتی ای آنکه گفتی از سر زلف

جمال شاهد جان در حجاب می‌بینم

تو طره می‌نگری من ز طره طلعت دوست

تو ابر تیره و من آفتاب می‌بینم

نه تاب هر نظرست این فروغ و تابش روی

که من در آن سر زلف به تاب می‌بینم

به چشم باز من آن روی را چو بیضه نور

عیان ز موی چو پر غراب می‌بینم

شتاب گیر دلا وصل اوست حاصل عمر

که عمر را به روش در شتاب می‌بینم

کتاب عشق ز من جو که من ز خشت سیاه

بیاض صفحه سر کتاب می‌بینم

پیاده‌ای تو ز من پرس راه وادی عشق

که خون راهروان تا رکاب می‌بینم

صفای سرم و خود را بی‌من همت پیر

به قصر خسرو مالک رقاب می‌بینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساس عمیق عشق و زیبایی را بیان می‌کند. او در شب، به یاد عشقش به آفتاب و زیبایی چهره محبوب می‌نگرد و به نقش و نگارهای او اشاره می‌کند. شاعر خود را خراب عشق محبوب می‌داند و می‌گوید که همه چیز برای او بر اساس عشق به محبوبش خراب و دگرگون شده است. او به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوب قرار دارد و می‌گوید که نمی‌تواند زیبایی او را به طور کامل درک کند. پایان شعر به اهمیت عشق و تلاش برای رسیدن به محبوب اشاره دارد و بیان می‌کند که این عشق تمام عمر او را پر کرده است.