شمارهٔ ۸۱ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
جان و دل و دین و رگ و پوست عشق
در همه شیا بتکاپوست عشق
تخم بدل کاشته بی حاصلان
غافل ازین نکته که خودروست عشق
هر دو یکی باشد یا عشق اوست
در سر سودازده یا اوست عشق
عشق بود بحر خدائی گهر
یا که خدا قلزم و لولوست عشق
یا که نه لولوست نه دریای ژرف
ژرف چو او بینی هر دوست عشق
کرد بنیروی دو عالم شکار
برتر ازین هر دو بنیروست عشق
شیر فلک را شکند در مصاف
شیر غضبناک بی آهوست عشق
خواهی اگر خویش بسنجی بکار
سنگ گران کن گه ترازوست عشق
زو دل و بازوت ندارد گریز
نیروی دل قوت بازوست عشق
کوه گرانست میان مرا
بسته بزنجیر مگر موست عشق
بر فلک ار پشت نماید دوتاست
پشت ندارد همگی روست عشق
خالق این پنج دریچه حواس
خالق این گنبد نه توست عشق
کوی بکو در عقب او متاز
بر سر هر برزن و هر کوست عشق
گر تو بچوگان خدائی زنی
در گذر عرصه دل گوست عشق
زمزمه خلوت سر صفا
همهمه ساحت مینوست عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و عمق و پیچیدگیهای آن میپردازد. شاعر بیان میکند که عشق در تمام وجود فرد جاری است و به نوعی نیرویی الهی به شمار میرود. عشق میتواند به اشخاص، احساسات و خداوند نسبت داده شود و به شکلهای گوناگون خود را نشان میدهد. همچنین، عشق به عنوان نیرویی قدرتمند معرفی میشود که میتواند بزرگترین موانع را از پیش رو بردارد. در کل، این متن شاعرانگی عشق را به تصویر میکشد و نشان میدهد که عشق نه تنها احساسی، بلکه نیرویی تعیینکننده و فراتر از دنیای مادی است.