شمارهٔ ۸۰ صفای اصفهانی
صفای اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر به بام دل من زدند نوبت عشق
دل فسرده من تازه شد به دولت عشق
اگر نبود دلم در مقام لوح و قلم
نبود در خور تفسیر عشق آیت عشق
نداشت طاقت این بار آسمان و زمین
ظلوم ماست که شد عامل امانت عشق
مدار سلسله کن فکان نبود که بود
مرا بگردن دل رشته محبت عشق
رقاب کون و مکان زیر بار منت ماست
که هست گردن ما زیر بار منت عشق
گذشته از سر دیوان منظر جبروت
سر ارادت ما زاستان حضرت عشق
سلامت ار طلبی بگذر از سر دل و جان
که اولین قدم اینست در طریقت عشق
ز بیجهه شرف جمع جمع داد و جهاند
دل مراز جمیع جهات همت عشق
تو مالک فلکی بگذر از تعلق خاک
مرا ز خاک بافلاک برد رفعت عشق
مکدرست دل از درد جام نفس جهول
بریز ساقی از آن صاف بی کدورت عشق
شکست شیشه که در زیر خرقه بود بیار
خم و سبوی ز خمخانه حقیقت عشق
مرید وحدت عشقست آشیان صفا
که هست گوهر دریای دوست وحدت عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که دربارهٔ عشق و تاثیر عمیق آن بر دل و روح انسان صحبت میکند. شاعر با استفاده از تشبیهات و تصاویر زیبا، به توصیف حالاتی میپردازد که عشق در دل انسان ایجاد میکند. او به این نکته اشاره میکند که عشق قدرت شفا دادن و تازگی بخشیدن به دلها را دارد، و بدون عشق، زندگی بیمعناست. همچنین، شاعر بر اهمیت عبور از تعلقات دنیوی و رسیدن به عشق حقیقی تأکید میکند. در پایان، او عشق را به عنوان بهترین و والاترین حالت انسانیت و ارتباط با خدا معرفی میکند و از خواننده میخواهد که از تعلقات دنیا بگذرد تا به حقیقت عشق دست یابد.