نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

بیا ساقی دمی کم همدمی نیست

نمی در ده که دنیا جز دمی نیست

بیا بنگر که جز آیینه و جام

نشان ز اسکندر و نام از جمی نیست

به جز لعل می آلودت مکیدن

دل مجروح ما را مرهمی نیست

به کوی عشق هر کس ره ندارد

مر او را در دو عالم عالمی نیست

تنی راکز غمت قسمت ندادند

دل شادی و جان خرمی نیست

به جای سبزه جان جوشید ازین خاک

عجب جایی وز یبا سرزمینی است

گدای درگه شیرین کلامان

بود خسرو ور او را درهمی نیست

به چهرت فارغیم از گندم خال

درین جنت همانا آدمی نیست

جز این یک غم که شادی از غم ما

ز بیداد توام دیگر غمی نیست

قلم را زین قضیت قصه مسرای

که در عالم صفایی محرمی نیست

نه دل هم راز خود می پوش هر چند

حکیمی سر نگهداری امینیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از ساقی می‌خواهد که لحظه‌ای با او باشد، چرا که زندگی فقط یک دم است و هیچ چیز دیگری وجود ندارد. او به توصیف بی‌ثمری دنیا می‌پردازد و می‌گوید تنها چیزهای ارزشمند آیینه و جام هستند. شاعر قلب مجروح خود را بیان می‌کند و می‌گوید در عشق، هیچ کس راهی ندارد و هر کس در این دنیا تنهاست. او از غم و دشواری زندگی شکایت می‌کند و بر این باور است که در این دنیای زیبا، پایانی برای شادی و خوشی وجود ندارد. در انتها، شاعر به سرنوشت خود و رازها اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی حکیمی هم نمی‌تواند او را از غم و اندوه دور کند.