نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

یار از چهره چون نقاب گرفت

پرده بر روی آفتاب گرفت

جلوه اش جان به مرد و زن بخشید

عشوه اش دل ز شیخ و شاب گرفت

سرو تن جان و دل نه من همه را

درد و تب داد و صبر و تاب گرفت

یاری عاجزان گناه شمرد

خواری عاشقان ثواب گرفت

غیر آن شه که دل ستاد از ما

که خراج از ده خراب گرفت

تاب یک موی آن دو زلف نداشت

دل که از طره تو تاب گرفت

مفتی شهر نان وقف ربود

صوفی دیر خمر ناب گرفت

سر و جان خاکپای رندی باد

کآتش از دست داد و آب گرفت

بنده ی همت صفایی باش

داد جان جرعهٔ شراب گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و جاذبه‌های محبوب (یار) سخن می‌گوید که چهره‌اش مانند نقاب بر آفتاب است و جذبه‌اش جان و دل افراد را تسخیر کرده است. خطابی به رهبران و عارفان روشنفکر دارد که در برابر عشق و زیبایی عاجزند و در واقع، عشق را گناه نمی‌دانند. او به توصیف حسی عمیق و پرشور می‌پردازد که حتی بر دل و جان خود او نیز تأثیر گذاشته است. شاعر همچنین اشارتی به فساد و دزدی‌هایی در جامعه دارد و در نهایت، توصیه می‌کند که انسان باید به همت و صفا دست یابد و از زندگی لذت ببرد.