شمارهٔ ۱۱۶ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعولن مفاعلن فعولن مفاعلن
صفایی مگر ز نو نگاری دگر گرفت
که پیرانه سر دگر جوانی ز سر گرفت
بدین رای و رو ترا که یارد ملک شمرد
بدین خلق و خو ترا که تاند بشر گرفت
تو با این وفا و مهر دل و دیده اش نبود
به مهر آن بی وفا که دل ز مهر تو برگرفت
زبان کوکش از بیان شکر ریزد از دهان
خجل آنکه از عمی رخت را قمر گرفت
به زلف ورخت مباح که مالم هبا شمرد
به چشم و لبت حلال که خونم هدر گرفت
صفایی زیان نکرد به سودای عشق تو
دلی داد و از غمت دو عالم جگر گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی احوالات عشق و دلدادگی میپردازد. او به وجود یک تحول و احساسی نو در دل اشاره میکند که با وجود سن بالا، احساس جوانی به او دست داده است. شاعر میپرسد که چگونه ممکن است کسی با چنین ویژگیها و شخصیتهایی، به ملک و قدرت توجه کند. او از وفاداری و محبت خود سخن میگوید و اعتراف میکند که عشقش به کسی بیوفا، باعث درد و رنج او شده است. او زبانی شیرین و دلنواز دارد، و از اینکه عشقش غیرمستحق است ابراز خجلت میکند. در پایان، به این نتیجه میرسد که عشق به معشوقش هرچند پرهزینه است، اما او از این عشق سودای عشق و دل دادن را زیان نمیداند و احساس میکند که با این عشق، دو دنیا را از غم معشوقش تحمل کرده است.