نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۱ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هر که آید به سیر جولانت

نبرد ره برون ز میدانت

دل ما را به حلقه ی گیسوی

هست زندان به از گلستانت

باز از آن چهر هر نظر دارد

صد گلستان به کنج زندانت

هرکه بندد دلت به چنبر زلف

غافل است از چه زنخدانت

دل خلقی ز دست بردی و نیست

خطره ای ز احتساب سلطانت

چون ز دیوان شه نداری باک

باری اندیشه ای ز یزدانت

ساخت کار دو عالم از چپ و راست

تیغ ابروی و تیر مژگانت

رفتی ای دل به گوشه ای که مگر

مشکل عشق گردد آسانت

دیدی آخر که احتمال شکیب

با غم او نبود امکانت

چون صفایی ضرورت است به جان

احتمال جفای جانانت

جاودان جز به درد خو کردن

مکن ارمان که نیست درمانت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که به موضوعات عشق و دلتنگی می‌پردازد. شاعر به ابتدای سیر عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که ورود به این مسیر، انسان را به مکان‌هایی می‌برد که خارج از دایره جستجوی اوست. او به زیبایی‌ها و سختی‌های عشق پرداخته و از زاری دل و وابستگی به معشوق سخن می‌گوید. شاعر به دشواری‌های عشق و عدم امکان صبر در برابر غم‌های ناشی از آن اشاره می‌کند و در آخر بیان می‌کند که با درد زندگی باید کنار آمد و امید به بهبودی را بی‌مورد می‌داند.