شمارهٔ ۱۲۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا نگردم غبار جولانت
برنخیزم ز طرف میدانت
سر ندارم دریغ از آن خم زلف
بازم این گوش را به چوگانت
تا نبوسم کمان و شست ترا
بر نگردم ز تیر مژگانت
سخت تر از دل تو جان من است
که نمردم به درد هجرانت
تشنگان را سراغ آبی بود
که نمردند در بیابانت
مفشان از غبار من که بود
منتی بر سرم ز دامانت
نیست قید تعلقم بر پای
مگر از گیسوی پریشانت
نقشت از دیده کی رود که هنوز
هست در دل نشان پیکانت
من صفایی بدان امید که باز
نرود در هوای جانانت
دل و دینت ز کف گرفته و باز
کار دارد هنوز با جانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر بیان میکند که تا زمانی که نتواند معشوق را ترک کند و غبار وجود او را از وجودش دور کند، دستبردار نخواهد بود. او از محبوب خود به خاطر زلف و چشمانش تعریف میکند و میگوید که حتی در سختیهای جدایی، هنوز زنده است. تشنگی عاشقانه و آرزو برای دیدن محبوب، احساساتی عمیق و نافذ را در دل شاعر ایجاد کرده است. شاعر همچنین بیان میکند که وابستگیاش به محبوبش فراتر از قید و بندهای عادی است و در نهایت، دل و دینش همچنان به محبوبش گره خورده است.