شمارهٔ ۱۲۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
شب وصلت نخواهم روز از آن رو زلف فتانت
مرا هر لحظه اندازد به فکر روز هجرانت
در آغوشت به یاد روز تا کردم غمین کردی
به دیدارم دو صبح صادق از چاک گریبانت
به خونریز خود از دست تو خرسندم که در محشر
به دستاویز خون خواهی زنم دستی به دامانت
به زخم دیگرش مرهم مگر سازند صیدی را
که برخاک هلاک افکند وقتی تیر مژگانت
چو رفتی از برم گفتی دهم کامت چو برگردم
نسازد طالع برگشته من گر پشیمانت
سعادت رهبری کردی و سعدم روشنی روزی
که سر بگذارمت در پای و بسپارم به ره جانت
تو ذل و ضعف و فقر و جهل و عجزم نزع میفرما
که با نقصان قابل نیز مشکل هاست آسانت
به عشقم خاطر از قید جهانی جمع شد اما
پریشانم ز سودای سر زلف پریشانت
جز این یک حاجت از جان آفرین نبود صفایی را
که بخشد هر نفس جانی به وی در خورد قربانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر در شب وصال و نزدیکی به معشوق، نگرانی از دوری و جدایی را احساس میکند. او به یاد لحظات غمانگیز گذشته و آرزوی دیدار مجدد میپردازد. شاعر با بیان درد و رنج ناشی از عشق، از خوشحالی و آرامشی که با معشوقش به دست آورده، نیز صحبت میکند. همچنین، او به ضعفهای خود اشاره کرده و از احساساتی چون عشق و دلتنگی، مخصوصاً از زیبایی و پیچیدگی زلف معشوقش سخن میگوید. در نهایت، او تنها آرزویش را وجود معشوقش میداند که بتواند جانش را فدای او کند.