شمارهٔ ۱۲۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به پای بوس توام دست و دل ز کار شد آوخ
ز تن قرارم از آن زلف بی قرار شد آوخ
ندانمت چه رسد بر سرم ز فتنه ی مژگان
که چار فوج سپه با دلم و چار شد آوخ
وفا و شفقتم افزود وکاست تاب صبوری
جفا و جور چندانکه پایدار شد آوخ
به اختیار نهفتم به سینه مهرت و دیدم
سزای خویش که صبرم به اضطرار شد آوخ
کشید عشق به ملک وجود جیش غمت را
دلم مسخر سلطان نابه کار شد آوخ
کسی که ساده و نقشش به دیده فرق نکردی
اسیر پنجه ی سر پنجه ی نگار شد آوخ
ز چهر و زلف تو پیچم به خود چو مار گزیده
که باغ نسترنت خوابگاه مار شد آوخ
چه خارها که ز غیرت زند خطت به جگرها
که گلشنی چو رخت پایمال خار شد آوخ
صفوف غمزه کجا و دل ضعیف صفایی
تنی پیاده گرفتار صد سوار شد آوخ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با بیانی عاشقانه به توصیف احساسات و دردهای ناشی از عشق میپردازد. او از کشش و جاذبهای که معشوق بر دلش دارد، سخن میگوید و از اینکه چگونه این عشق باعث بیقراری و اضطراب او شده است. شاعر احساس میکند که در برابر زیبایی و فریبایی معشوق، powerless و بیدفاع است و این وضعیت او را به شدت آزرده خاطر کرده است. همچنین، او از زیباییهای ظاهری معشوق و تأثیری که بر دل و جانش میگذارد صحبت میکند، و به چالشها و رنجهایی که عشق برایش به ارمغان آورده، اشاره میکند. در نهایت، شاعر در توصیف عشق به تصویر میکشد که این احساس، او را به اوج درد و شوق میرساند.