شمارهٔ ۱۲۶ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
با غم عشق تو مرا کار باد
و ز همه کاری دگر انکار باد
هر که ز قید دو جهان باز رست
در خم زلف تو گرفتار باد
دل که طبیبی چو تو دارد به سر
همدم آنجا دوی بیمار باد
بر فلک از فخر فرازم کله
فرقم اگر فرش ره یار باد
جان و تن ار سهل براو نشمری
کار دو کیهان به تو دشوار باد
کعبه نهد جبهه به پا گر سرم
خاک در خانهٔ خمار باد
خوار ترا هر که نخواهد عزیز
با همه عزت بر ما خوار باد
جز رخ و زلفت کنم ار آرزو
مار بود گنج و گلم خار باد
سهل شمارم که وفایت کم است
صبر من از جور تو بسیار باد
ریختی خون صفایی به خاک
از دم تیغ تو سزاوار باد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی به معشوقش سخن میگوید و میگوید که همه چیزش تحت تأثیر این عشق است. او بیان میکند که حتی اگر از جهان آزاد شود، همچنان در جاذبه زلف معشوق گرفتار خواهد بود. دلش که درمانش در وجود معشوق است، همیشه در رنج و بیماری باقی میماند. شاعر بر این باور است که محبوبش از همه چیز بالاتر و ارزشمندتر است و هیچ چیز نمیتواند جایگزین او شود. او اشاره میکند که حتی اگر عشقش به معشوق کم باشد، صبرش در برابر سختیها بسیار است و به خاطر زیبایی معشوق حاضر است هر سختی را تحمل کند. در نهایت، او از زیباترین قسمتهای وجود محبوبش، یعنی چهره و زلفش، تمجید میکند و به تأثیر عمیق عشق بر وجودش میپردازد.