شمارهٔ ۱۲۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
بیدلی را چوتودلدار مباد
دلبری چون تو دلازار مباد
رفتم از دست و به جا ماند غمت
کس چنین بی کس و غم خوار مباد
آنکه در دیده غیر است عزیز
نزد جانانه خود خوار مباد
هرکرا بی کسی آمد همه کس
کاش حاجت به پرستار مباد
نیست صیاد مرا حالت رحم
صیدش آن به که گرفتار مباد
از جایی برهانم سهل است
بکش از قتل منت عار مباد
جز مرا ز آن نمکین درج عقیق
مرهم سینه ی افگار مباد
به جز از شست توام درهمه عمر
ناوک دیده ی خونبار مباد
خون ما ترک ترا سیر نکرد
حکم در دست ستمکار مباد
رفتم ازکوی تو تا خطره من
رنجش خاطر اغیار مباد
دل بر احوال صفائیت نسوخت
کافری چون تو جفاکار مباد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل در مورد دلی سوخته و غم ناشی از جدایی از معشوق است. شاعر از احساسات تنهایی و بیکسی شکایت میکند و میگوید که هیچکس به اندازهی او دردی را که او میکشد، نمیشناسد. او به زیبایی و ارزش معشوق خود اشاره میکند و میگوید کسی که در چشم دیگران عزیز است، باید در نظر محبوبش ارزشمند باشد. شاعر همچنین به بیرحمی و بیاحساسی در عشق اشاره کرده و آرزو میکند کسی دچار تنهایی و بیکسی نشود. در نهایت، او از درد جدایی و ناراحتیهای ناشی از آن سخن میگوید و دوست دارد که بار دیگر در کنار معشوقش باشد.