شمارهٔ ۱۳۰ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا که ز دوران به غم خویشتن افتاد
روزی که دلارام به سودای من افتاد
یوسف که به چاه فتن افتاد برآمد
بیچاره زلیخا که به چاه ذقن افتاد
منعم مکن از ناله که پنهان نتوان کرد
آن راز که افسانه ی هر انجمن افتاد
قدر قفس آن مرغ گفتار شناسد
کز قید تو یک بار رهش در چمن افتاد
بلبل که به گل نغمه سرودی به صد آهنگ
تا غنچه گویای تو دید از سخن افتاد
از سرو و سمن دیده ی امید فرو دوخت
چشمی که بر آن سرو قد سیم تن افتاد
بر بازوی عشاق ز هر سو رسن افکند
چون طره به دوش تو شکن در شکن افتاد
جان ها ز علایق همه زنجیر گسستند
تا زلف تو بر گردن دل ها رسن افتاد
با غنچه ی نوشین دهنت از عرق شرم
گل را چو من آتش همه در پیرهن افتاد
در باغ ز داغ رخ گلرنگ تو جاوید
بر خاک سیه لاله ی خونین کفن افتاد
سور و طرب از شور تو بر پیر و جوان رفت
شور و شغب از شوق تو در مرد و زن افتاد
در سینه چه پوشم دگر آن درد صفایی
کز دل به زبان رفت و به چندین دهن افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به عشق و غم صحبت میکند. او لحظهای را به یاد میآورد که دلتنگی و غم به او روی آورده و به تباهی میرسد. با اشاره به داستانهای عاشقانه مانند یوسف و زلیخا، شاعر از شدت عشق و درد ناشی از آن میگوید. او همچنین به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند که همچون گل در باغ است و او را به شوق و شور میآورد. در انتها، او به ناامیدی و عجز خود در بیان درد و حسرتش میپردازد و به این نتیجه میرسد که این احساسات عمیق از زبان و دل او بهطور ناخواسته بیان میشود.