شمارهٔ ۱۳۳ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن دو زلف پریشان که خم به خم دارد
به هر خمی دل جمعی اسیر غم دارد
ز اشک و رخ همه را سیم و زر به دامان ریخت
کدام شه به گدایان چنین کرم دارد
چرا ز دیده ی مردم نهفته رخ چو پری
اگر نه شرم از او گلشن ارم دارد
دلم به آهوی ببر افکنش نگردد رام
به شیر شرزه نگر کز غزال رم دارد
بگو به پادشه از من که جام جم به کف آر
که صرفه ای نبرد هر که ملک جم دارد
به لطف گو برهان بنده ای زبند بلا
چه چشمت آنکه حصاری پر از حشم دارد
به گاه نزع چه فرق است با گدا شه را
هزار قیصر و خاقان اگر خدم دارد
ز خاطری المی، از دلی غمی بردار
شبان مرا دست که غم خواری غنم دارد
صفای طبع صفایی چه خوش توان دریافت
از این لآلی دلکش که درقلم دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک معشوق میپردازد که زلفهایش پریشان و دلربا هستند. هر خم زلف او دلها را به غم و عشق میاندازد. شاعر به تبسم و کرم معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که از پادشاه بخواهد که برایش جام جم بیاورد. او همچنین به سختیهای زندگی و غمهای خود اشاره میکند و دلی پر از درد و ناراحتی دارد. در نهایت، شاعر با تأکید بر زیباییهایی که در دل خود دارد، بیان میکند که در زندگی با غمها و مشکلات روبرو است و به دنبال صفای خاطر و آرامش است.