شمارهٔ ۱۳۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
کس ره به دیار جان ندارد
تا روی به دلستان ندارد
دور از تو به دوش تن بود بار
آن سر که بر آستان ندارد
جز پوست مخوان و استخوانی
جسمی که ز عشق جان ندارد
تا مهر تو جا گرفت در جان
جای غم دیگران ندارد
بگذشت بهار وگل بیاراست
باغ تو مگر خزان ندارد
تاب و تب اشتیاق و دوری
صعب است ولی بیان ندارد
در راندن این حدیث خونین
مسکین قلمم زبان ندارد
حرفی ننگاشت تا ز مژگان
خوناب سیه روان ندارد
دل داد وگرفت جان صفایی
سودای وفا زیان ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و دردهای عشق میپردازد. شاعر بیان میکند که بدون عشق و وصال معشوق، زندگی بیمعناست و جسم تنها محملی برای بار دردهای دوری است. او به فقدان و غم ناشی از جدایی اشاره میکند و میگوید که عشق واقعی، تمام غمها را از دل برمیدارد. شاعر همچنین از بیپاداشی تلاشهای خود در بیان این احساسات رنج میبرد و بیان میکند که در این وضعیت، واژهها و قلمش نمیتوانند عمق احساساتش را نشان دهند. در نهایت، عشق و وفا را به عنوان اصولی ارزشمند معرفی میکند که هیچ زیانی در آن نیست.