شمارهٔ ۱۳۸ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن پیر نه دل که جان ندارد
تا مهر بتی جوان ندارد
عیش گل و بلبلش همایون
آن باغ که باغبان ندارد
در دام تو مرغ دل ز شادی
اندیشه ی آشیان ندارد
ز ابرو فکنی سهام سفاک
بی چله کس این کمان ندارد
چشمت نخورد نظر که یکدل
از فتنه ی او امان ندارد
ما کشتی خود سبک نراندیم
یا بحر غمت کران ندارد
عشقت همه خورد خون عشاق
این گله مگر شبان ندارد
کس را نرسد به دامنت دست
تا جامه ی جان دران ندارد
مسکین چه کند اگر صفایی
گاهی ز غمت فغان ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حالات دلbroken خود میپردازد و میگوید که پیرمردی که در عشق بیدل و جان شده است، دیگر امیدی به زندگی ندارد. او به زیبایی و شادیهای باغی اشاره میکند که باغبان ندارد، به این معنی که بدون عشق و محبت، زندگی بیروح و بیحالی است. دلش از شادی بیخبر است و در اندیشهی سکون و آرامش نیست. عشقش همهجا درد و رنج آورده و حسرتهایی به دل عاشقان زده است. در نهایت، شاعر از ناامیدی و یأس خود میگوید و به وضوح میفهماند که چه دردناک است زندگی بدون عشق و صفا.