نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کس نیست کش از قصه ی دل راز توان کرد

شرحی ز غم دوست بدو باز توان کرد

انجام ندارد خبر عشق چه پرسی

این نیست بیانی که خود آغاز توان کرد

غم نیست ز بی بال و پری طایر دل را

پنداشت که از قید تو پرواز توان کرد

جز دل که مرا در شکن زلف تو آسود

گنجشک کجا همدم شهباز توان کرد

در وی نه چنان بسته تعلق که به زنجیر

از موی تو خوی دل ما باز توان کرد

هم رسم تو صیاد رسن تاب توان گفت

هم اسم وی استاد رسن باز توان کرد

یک ره ندهی کام من از لعل خود آخر

انصاف کجا شد چقدر ناز توان کرد

تا چند به خاک اشک زمین گرد توان ریخت

تاچند به چرخ آه فلک تاز توان کرد

خون زاد و غمم راحله ره آه و رفیق اشک

از خاک درت برگ سفر ساز توان کرد

با شرط تمامی مه تابان فلک را

نسبت نه بدان سرو سرافراز توان کرد

با خویش مکن نیز صفایی غم دل فاش

در برزخ بیگانه کجا باز توان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این قطعه، شاعر به بیان عمق عشق و غم خود می‌پردازد. او می‌گوید که هیچ‌کس نمی‌تواند راز دلش را بفهمد و هیچ شرح و بیانی برای عشقش کافی نیست. غم و درد ناشی از عشق را توصیف کرده و به این نکته اشاره می‌کند که پرنده دلش نمی‌تواند بدون معشوقش پرواز کند. او احساس می‌کند که حتی در زنجیر عشق نیز آزادی را تجربه نمی‌کند. شاعر با ناز و درخواست معشوقش را به چالش می‌کشد و به اعتراض می‌پردازد که چرا نمی‌تواند خواسته‌های خود را برآورده کند، در حالی که عواطفش از درد و آه پر شده است. در پایان به بی‌فایده بودن تلاش‌ها در بیان احساساتش اشاره می‌کند.