شمارهٔ ۱۶۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن را که دو صد چشم بر انعام تو باشد
مپسند که عمری همه ناکام تو باشد
یک لحظه جز آزار منت کار دگر نیست
حیف است که این حاصل ایام تو باشد
زین پس بخروشیم ز دست توگر ای دوست
بی تابی ما موجب آرام تو باشد
یک ره به دوحرفش بنواز آنگه شب و روز
صد دیده به ره گوش به پیغام تو باشد
آخر به یکش جرعه چرا دست نگیری
گرتفته دلی تشنه لب جام تو باشد
دین رفت بیا چون دلم از دست ربودی
آغاز من این تا چه سرانجام تو باشد
با آن همه صیدت عجب این است که جاوید
برجاست همان دانه که در دام تو باشد
بالش به پر افشاندن مینو نشود باز
مرغی که مقامش به لب بام تو باشد
از ننگ چه پرهیز و به ناموس چه پرواش
سودا زده ی عشق که بدنام تو باشد
با شیخ چه کردی دگر امروز صفایی
کش کام پر از لعنت و دشنام تو باشد
مفتی که کند کافرش از کفر تبرا
حق دارد اگر منکر اسلام تو باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی احساسات و دردهای عاشقانه میپردازد. شاعر در آن به دوست خود میگوید که نباید کسی را که فقط به فکر منافع خود است، بر خود بپسندد. او از آزار و رنجی که دوستش به او میدهد صحبت کرده و بیان میکند که این روابط نباید باعث آرامش او باشند. همچنین، او به عشق و دشواریهای آن اشاره میکند و تأکید میکند که حتی اگر دل تنگ باشد، نباید از روی شوق و عشق دست بردارد. در نهایت، شاعر به ناامیدی و بیخبری از سرانجام این عشق میپردازد و به چالشهای اجتماعی و دینی که از عشق و احساسات ناشی میشود، اشاره میکند.