نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۴ صفایی جندقی

صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

خیال هر دو جهان هرچه جز هوای تو باشد

برون کنیم ز سامان جان که جای تو باشد

جدا مکن ز خود آن را که از کمال محبت

رضا شود به جدایی اگر رضای تو باشد

مزن به تیغ تغافل به دست مرحمتم کش

اگر عطای تو موقوف بر جفای تو باشد

به قتل بر سر جانم گذار منت وافی

گر این کمینه نوا در خور فدای تو باشد

شکنج عشق و شمار شکیب را تو چه دانی

غمی که بهره ی من شدکجا برای تو باشد

ز سر به دوش میفکن کمند طره چه حاصل

از آن که دو دل خلق در قفای تو باشد

مزار مسکنت خود به سلطنت نفریبی

که شه گدای کسی شد که او گدای تو باشد

به سر درآیم و بوسم گذر که همه کس را

بدان امید که شاید محل پای تو باشد

به گاه نزع نگه نیز از او مجوی صفایی

بهای جان تو چه بود که خونبهای تو باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و وابستگی به معشوق است. شاعر می‌گوید که هر چیزی جز عشق محبوبش بی‌معناست و باید از زندگی‌اش حذف شود. او از معشوق می‌خواهد که او را از جدایی نرنجاند، زیرا عشق حقیقی به رضایت در جدایی می‌انجامد. شاعر در ادامه به درد و رنج عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر محبوب او را رنج دهد، به خاطر عطای او این رنج را تحمل می‌کند. او همچنین از عمق عشق و تحمل مشکلات می‌گوید و نگران است که هیچ گاه نتواند به معشوق برسد. شاعر در نهایت به زیبایی و عظمت معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که امیدش به این است که محبت و توجه معشوق شامل حال او شود. در کل، شعر تلخی و شیرینی عشق و آرزوی نزدیکی به محبوب را به تصویر می‌کشد.