شمارهٔ ۱۶۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گفتم آخر ز چه برعهد تو بنیاد نماند
گفت یک حرفم از آن عهد وفا یاد نماند
شور سودای تو ای خسرو شیرین دهنان
در جهان ذکری از افسانه فرهاد نماند
بنده ی طره ی دلبند تو کاندر همه شهر
به غلط هرگز از او گردنی آزاد نماند
تا تو زنار سر زلف فکندی بر دوش
ساکن کعبه به کف سبحه ی اوراد نماند
هر کجا پادشه حسن تو زد نوبت عشق
دل خیلی به خیال غم او شاد نماند
تا به سرو و سمنت دیده فرو دوخت نظر
در نظر نام و نشان از گل و شمشاد نماند
شد رقم نقش وجود تو چو بر لوح شهود
جفت بیرنگ تو در صفحه ی ایجاد نماند
آنچه ره داشت در امکان همه زیباتر ازین
صنعتی در قلم قدرت استاد نماند
نه لب از ناله به آرامش دل گشته خروش
بی تو از گریه مرا فرصت فریاد نماند
در جدایی همه گویند کنم کسب شکیب
غافل از آنکه مرا صبر خداداد نماند
کی فراموش کند از تو صفایی حاشا
تا تو در خاطری از خویشتنم یاد نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وفاداری و یادبود عهد و محبت معشوق اشاره دارد. او احساس میکند که یاد و نشانهای از عشق و علاقهاش در جهان باقی نمانده و تمام زیباییها و احساساتش تحت تأثیر جدایی معشوق قرار گرفته است. او به تاثیر عمیق این عشق در وجود خود و جامعه اطراف میپردازد و نشان میدهد که حتی در غیاب معشوق، اشعار و خاطراتش به شدت در خاطرش باقی ماندهاند. در نهایت، شاعر به ناامیدی از صبر و تحمل در جدایی اشاره میکند و این حقیقت را بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند فراموشی یا کمرنگی عشق او را به معشوق کاهش دهد.