شمارهٔ ۱۶۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دوش از غم تو ما را دانی چگونه سر شد
هر دودم از درون خاست صد شعله ام به سر شد
چون شمع ز آتش دل اشکم همی به رخ ریخت
بگداختم سراپای تا شام من سحر شد
با کس حدیث عشقت ما گفتگو نکردیم
حسن تو پرده در بود وین داستان سمر شد
عهد تو و شه ما پرسش ندارد از پی
مالی اگر هبا رفت خونی اگر هدر شد
صبرم به رنج هجران چندانکه سست تردید
دردم به کاوش عشق هر لحظه سخت تر شد
هر روز و شب به جایی است پا بست دلگشایی است
تن در بدر ز دل بود دل نیز دربدر شد
از دولت سر عشق بی هیچ گنج و لشکر
در ملک غم گدایت سلطان تاجور شد
تهدید قتلم از یار نشنیده مژده آورد
در حیرتم که زین راز قاصد کجا خبر شد
بر صبر دل نهادن مفتاح کامیابی است
این است در دو گیتی زهری اگر شکر شد
سودای این سفر پخت هر کس چو من صفایی
سودش همه زیان زاد امنش همه خطر شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر درباره غم و دشواریهای عشق سخن میگوید. او از تأثیری که عشق بر روح و دلش گذاشته، مینویسد و سختیهای هجران را تجربه میکند. او نمیتواند با دیگران درباره عشقش صحبت کند و احساس میکند در تاریکی رنج و درد عشق غرق شده است. همچنین، او به صبر و تحمل در برابر مشکلات اشاره میکند و میگوید که در این مسیر ممکن است با لطفت و عشق حتی با تهدیدهایی روبرو شود، اما در نهایت این صبر و بردباری کلید دستیابی به خوشبختی است. احساسات پیچیدهای از شوق و درد در این شعر وجود دارد که نشاندهندهی پیچیدگیهای عشق و اندوه ناشی از آن است.