شمارهٔ ۱۷۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز چاک سینه اگر بر کشم فغانی چند
به یک نفیر بهم بر زنم جهانی چند
سرشک دل نکند تا سرای تن ویران
نهادم از مژه بردیده ناودانی چند
به جان فشانی و سربازیم اشارت کن
اگر به عهد حرام یابد امتحانی چند
سوای مهر تو عشاق را بسته که دید
ستاره ای که شود ماه آسمانی چند
مرا شمر سگ این آستان به حکم وفا
یکی حساب کن از خیل پاسبانی چند
ز طره تو به زلف بتان چه فرق که نیست
چنان که نسبت ثعبان به ریسمانی چند
فتم اسیر تو زلفا چه دوده ای که فتاد
اسیر هر خم موی تو دودمانی چند
چه پرسی از دل خود کشتگان خفته به خون
فتاده بر سر کوی تونیم جانی چند
ز تار زلف تو پیران خمیده جز تو جوان
که بست یک ره از این دست بدگمانی چند
مرا صفایی و سودای خوب رویان چیست
کجا برآمده یک پیر با جوانی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبانی عاطفی و استعاری به بیان درد و اندوه عشق میپردازد. او از فغان و نالههایی میگوید که از اعماق دلش بهخاطر ویرانی وجودش ناشی میشود. شاعر تأکید میکند که عشق و وصال معشوق تنها از طریق فدای جان و پرورش احساسات عمیق ممکن است. او از سرنوشت عاشقانی که بدون عشق و مهر در دنیا سرگردانند، و از جوانی که تحت تأثیر زلف معشوق قرار دارد، سخن میگوید. شاعر نه تنها به وفاداری و ایستادگی در برابر مشکلات عشق اشاره میکند، بلکه به تاثیرات مثبت و منفی عشق بر روح و جسم انسانها نیز توجه دارد. در نهایت، او به درنگ در بخشی از وجود خود میپردازد که در آن عشق و جوانی به هم میپیوندند و از یکدیگر تأثیر میگیرند.