شمارهٔ ۱۷۲ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
باده از خم به قدح ریز که با جامی چند
غالب آن است که حاصل نکنی کامی چند
چیست تا حاصلت از صحبت صوفی و فقیه
بر کن ای خواجه دل ازپخته خور خامی چند
هیچ کس ننگ ز رسواییت ای عشق نداشت
بلکه معروف شد از فضل توگمنامی چند
درجهان بیش و کم این بوالعجبیها که شنید
جز رخ و زلف تو یک صبح و در او شامی چند
عجب از طره و خالت که کنی ای همه صید
وین عجب ترکه به یک دانه نهی دامی چند
عضو عضو تو مرا بند هوس بست به پای
چکنم یک دل و سودای دلا را می چند
باهمه سوختگی ز آتش عشق و غم دوست
هان صفایی نشدی پخته چرا خامی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و بادهنوشی و لحظاتی است که انسان از زندگی و زیباییهایش میگذرد. شاعر از معشوقش میخواهد که باده را بریزد و با بادهنوشی لذت ببرد، چرا که در زندگی به دست آوردن چیزهای پربار و عمیق دشوار است. او به بیفایده بودن صحبت با صوفی و فقیه اشاره میکند و از عشق یاد میکند که نه تنها مایه ننگ نیست، بلکه باعث معروفیت میشود. در ادامه به زیباییهای معشوق، گیراییهای عشق، و حسرتهایی که از آتش عشق و غم ناشی میشود، اشاره میکند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که اگر هنوز نتوانسته است به کمال برسد، چرا از درد و غم خامی رنج میبرد.