شمارهٔ ۲۰۴ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
ستم گری که جفا کیش اوست دل برباید
ندانم ار به وفا خو کنند چه فتنه نماید
بتی که با همه کین عالمیش عاشق و حیران
خدا نکرده چه خواهد شد ار به مهر گراید
چو عمر رفت و وعیدم به قتل داد دریغا
فزودم انده دیگر که عهد بست و نپاید
مرا ز پای درآورد و دل خورم که ندانم
پس از هلاک من آیا غم تو با که برآید
هلاک خود به فراق اختیار کردم و شادم
که بی تو مرگ مرا ممکن است و صبر نشاید
من و غم تو و دنیا و آخرت دگران را
اگر ملال بکاهد وگر نشاط فزاید
مرا ز خانه به گل گشت بوستان نفرستی
که بی توام ز تماشای باغ دل نگشاید
اگر تو روی نپوشی میان مردم ازین پس
کسی ز شرم تو باغ بهشت را نستاید
یکی در برابر واعظ بیا و پرده برافکن
حدیث حور بگو دیگر این قدر نسراید
تحمل غم هجران مجو دگر صفایی
که این امور خود از شخص ناصبور نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و درد ناشی از عشق و جدایی است. شاعر از ستمگری میگوید که دلها را میرباید و نمیداند اگر به وفا روی آورد، چه فتنهای به وجود خواهد آمد. او به عشق غیرممکن به بت (معبود) اشاره میکند و از وحشت عواقب آن میگوید. عمرش به پایان میرسد و او در اندوه قالبی دیگر گرفتار میشود. او به فراق با شادمانی رضایت میدهد و تحمل غم جدایی را مشکل میداند. در نهایت، شاعر بر این باور است که دیگر نمیتوان به شادمانی و آرامش دست یافت و غم جدایی همیشه با او خواهد بود.