شمارهٔ ۲۰۶ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
بر تو از دست صبا شام و سحر غیرتم آید
کو چرا دست تطاول به سر زلف تو ساید
سوده بر سنبل گیسوی تمنای تو دستی
که به بستان دگر از جیب صبا بوی گل آید
داغ گلبرگ رخت ماند چنان بر دل خونین
که گل سرخ ز خاکم عوض سبزه برآید
داند ار واعظ ما شادی قرب و غم دوری
دیگر از دوزخ و فردوس حدیثی نسراید
نفسی چند به کنج قفس آسوده کشیدی
لاجرم سیر چمن جز غمت ای دل نفزاید
دور ریزد به گلو صد خم خونش به تلافی
هرکه یک دم ز شکر پاره ی لعل تو بخاید
نکشم منت دربان، ندهم زحمت حاجب
دانم آن در که تو بندی دگرم کس نگشاید
چه به کامم برسانی چه به حسرت بنشانی
رو به غیر تو درآیین من ای دوست نشاید
چون صفایی همه ایام نشینی به تحیر
اگر آن حور جنانت نظری رخ بنماید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و آرزوهای خود نسبت به معشوق میپردازد. او ابراز احساساتی عمیق نسبت به زیباییها و جلوههای معشوق میکند و از دستبردی که به زلف او میشود، به شدت عصبانی است. شاعر در ادامه، به درد و غم ناشی از دوری و جدایی اشاره میکند و میگوید که حتی ذکر بهشت و جهنم نیز برای او بیمعنا است. زندگی در قفس و دوری از عشق باعث رنج و غم او شده است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که فقط عشق معشوق برایش اهمیت دارد و هیچگاه به غیر از او فکر نمیکند. در نهایت، شاعر آرزو دارد که زیبایی و صفای معشوقش در زندگی او نمایان شود.