شمارهٔ ۲۰۹ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
هر دمت کز مژه بر سینه ی من تیر نیاید
خورم افسوس که خونریز منت دیر نیاید
با دل ریش من آن ترک سیه مست ز ابرو
خوفی انگیخت که از ضارب شمشیر نیاید
ذوق دندان شکر خای تو افکند خرابم
تا نگویند دگرکار می از شیر نیاید
به دو چشمت به نگاهی دل مردم ز کف آری
سبک صیادی آهوی تو از شیر نیاید
بر سر کوی خود از فتنه ی عشاق حذر کن
که کس آنجا ننهد پا که زمین گیر نیاید
تاب و تیمار تعلق که به طومار نگنجد
درد و اندوه تعشق که به تحریر نیاید
پاره ای از دل خود پرس پریشانی ما را
کاین حدیثی است نهانی که به تقریر نیاید
اثر عشق نگر با کشش زلف صفایی
دل به مویی ز کفم رفت و به زنجیر نیاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و پیچیده عشق و درد ناشی از آن میپردازد. شاعر از آتش عشق و تأثیر زخمهای عاطفی سخن میگوید و میگوید که هرچقدر تلاش کند، نمیتواند این درد را بیان کند یا توضیح دهد. او به صفات معشوقش اشاره میکند و از قدرت و جذابیت او حرف میزند که دلها را از کف میرباید. همچنین به هشدارهایی درباره عواقب عشق و فتنههای آن اشاره میکند و به مشکلات و سختیهای ناشی از تعلق خاطر و عشق میپردازد که نمیتواند به سهولت بیان شود. در نهایت، شاعر به شکوهی از عشق و تأثیرات ناشناخته آن اشاره میکند که فراتر از کلمات است.