شمارهٔ ۲۲۷ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هزار چون تو و من مانده محو طلعت یار
بهانه ای است بهار از برای بانگ هزار
هزار مرحله مردم فکند از ره عقل
مرا فتاد به سامان عشق تا سر و کار
نشاط و کیف مرا چشم غمزه زن کافی است
چه حالتی به از این دیگرم به باده چه کار
نوای بربط و نای آنقدر غمم افزود
که از هزار درین لاله زار ناله ی زار
سزدکه دیو سلیمان فرشته اهرمن است
در این زمان که زید فضل عار و عزت خوار
فتاده ام از نظرها چنان که نیست تنی
نه یار مهر مدارم نه خصم کینه گذار
تو از نشاط برافشانده چتر چون طاوس
من از ملال فرو برده سر چو بوتیمار
تو می روی و بود از قصور دیده ی من
اگر نشست درین ره به دامن تو غبار
بیا صفایی از این لعب که بر سر صدق
بریم عذر کبائر حریم عفوکبار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل در توصیف عشق و حالاتی است که شاعر از آن رنج میبرد. او میگوید که در زیبایی محبوبش محو است و بهار تنها بهانهای برای یادآوری عشق اوست. شاعر در میانه راه عقل از عشق سر در میآورد و چشمش به غمزه یار بسنده است. حال او بهگونهای است که به باده نیاز ندارد و صدای موسیقی به غمش افزوده است. او از نظرها دور افتاده و هیچکس را نه دوست و نه دشمن در کنار خود میبیند. شاعر از حال محبوبش میگوید که با زیبایی و نشاطش مانند طاووس خود را میافکند، در حالی که او به خاطر ملال و غم، سرش را پایین انداخته است. او از محبوب میخواهد که عذرش را بپذیرد و از این بازیها خارج شود.