شمارهٔ ۲۵ صفایی جندقی
صفایی جندقی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر بهم زنم از گریه چشم پر نم را
به سیل اشک دهم دودمان آدم را
چنین که آتش عشقم به سینه شعله کشید
بسوزم از تف جان هر نفس جهنم را
زمام و لشکری را به دست غمزه مسپار
به پای در فکن از یک نگه دو عالم را
ز آشیان مپران صد هزار طایر دل
بهم مزن دگر آن زلفکان پر خم را
جراحت تو به دل مرهم است و منت نیز
ز زخم تیغ تو بر گردن است مرهم را
مرا به خاتمه آورده عشق بازی ختم
بتی که زیور از انگشت اوست خاتم را
ز حسن یار چو هردم خبر به ساحت دل
به مژده عشق ویم داد عالمی غم را
دو زلف در هم یار ار یکی به چنگ کنم
کنم شمار غم این روزگار درهم را
همان دلیل گناهش گواه عصمت اوست
چه غم ز سرزنش مردم است مریم را
سرت به پای نگار است و جان برای نثار
صفایی این همه تأخیر چیست یکدم را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او با استفاده از تصاویری قوی، احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و غم بیان میکند. در ابتدا، او به تاثیر گریه و اشک بر زندگی انسانها اشاره میکند و شعلهور شدن عشق را در دل خود توصیف میکند. او به چشمان معشوقهاش، که قدرت جذب و تسلط دارد، اشاره میکند و از تاثیر زلفهای او بر دل و جانش سخن میگوید. شاعر اعلام میکند که درد ناشی از عشق و جراحتهایی که از معشوق به دل او وارد میشود، در عین حال مرهم او نیز هست. او همچنین به زیبایی معشوق و اثر آن بر زندگیاش اشاره میکند و در نهایت از تنهایی و غم خود میگوید و به دنبال دلیلی برای سرزندگی و شفافیت در زندگیاش است. این شعر نمایانگر کشمکش میان عشق و درد، زیبایی و زخم، و امید و ناامیدی است.